سفارش تبلیغ
صبا
[ و به پسرش حسن فرمود : ] پسرکم چیزى از دنیا بجا منه چه آن را براى یکى از دو کس خواهى نهاد : یا مردى که آن را در طاعت خدا به کار برد پس به چیزى که تو بدان بدبخت شده‏اى نیکبخت شود ، و یا مردى که به نافرمانى خدا در آن کار کند و بدانچه تو براى او فراهم کرده‏اى بدبخت شود پس در آن نافرمانى او را یار باشى و هیچ یک از این دو در خور آن نبود که بر خود مقدمش دارى . [ و این گفتار به گونه‏اى دیگر روایت شده است که : ] اما بعد ، آنچه از دنیا در دست توست پیش از تو خداوندانى داشت و پس از تو به دیگرى رسد و تو فراهم آورنده‏اى که براى یکى از دو تن خواهى گذاشت : آن که گرد آورده تو را در طاعت خدا به کار برد پس او بدانچه تو بدبخت شده‏اى خوشبخت شود ، یا آن که آن را در نافرمانى خدا صرف کند پس تو بدانچه براى وى فراهم آورده‏اى بدبخت شوى و هیچ یک از این دو سزاوار نبود که بر خود مقدمش دارى و بر پشت خویش براى او بارى بردارى ، پس براى آن که رفته است آمرزش خدا را امید دار و براى آن که مانده روزى پروردگار . [نهج البلاغه]

قربانی

ارسال‌کننده : کامران آقاخانی در : 86/3/17 2:44 عصر

قربانی

اینجا خنده ها چرا هیچ جوری معنی نمیده

مامانی به دخترت بگو چرا نفهمیده

مامان این خونه مال کدوم رفیق و دوستته

اینجا که مَردن همه کدوم یکی رفیقته

مامانی روسریتو چرا داری در میاری

چرا دورت پر شده از اسکناس هزاری

مامانی چرا همه نگاهشون به چشمته

اون یکی چرا داره داد میزنه که عشقته

تو میای بهم میگی دختر ناز بونه نگیر

یا برو بخواب یه جا یا که همین گوشه بمیر

مگه من خونه ندارم مگه بابا خونه نیست

که باید اینجا بخوابم جام تو آشیونه نیست

       آی غریبه مرد بی شرم این حیا نیس این دروغه

            ای پلیدی ای سیاهی این چراغی بی فروغه

مادر من نشو جلاد،نشو جلاد دله من

با نشستن پیش مردا نشو امشب قاتله من

من می خوابم تو بیداری اما بیدار دلت باش

وقتی که چشمامو بستم کمی فکر دخترت باش

      آی غریبه مرد رحم این که می بینی منم من

             سینه باز و لاک قرمز با لبای سرخ منم من

      بی حیا با تیغ چشمت ببر این گلوی ما رو

             پست بی غیرت بپوشون امشب آبروی ما رو




کلمات کلیدی :

پیر عصا به دست

ارسال‌کننده : کامران آقاخانی در : 86/3/12 2:19 عصر

عشق  عشق  عشق

 نهایت وجود آدمی در تنهاترین لحظه ها از عروج ذهن تا باور خیال

 ثبت بی کسی در آخرین وداع در قلب کسی که همیشه در تنهایی ها با تو بود و عشق را به تو هدیه کرد

                تو در عشق او سوختی

پیر عشق

نگاه تو به این همیشه خسته

به قلبی که از بار غم شکسته

نگام بکن ببین دیگه پیر شدم

از زندگی با آدماش سیر شدم

تو گفتی تا ابد کنار منی

شریک تنهایی و یار منی

تنها گذشتن راه و رسمی خطاست

تنها شدن آخر این ماجراست

بوسه نزن به قبری که خالیه

به شبی که همش تو بیداریه

به دستی که رنج تو رو کشیده

از عاشقی بعد از تو دل بریده

آتیش نزن خاکسترم رو ببین

منم من اون آتش خاموش شده

اونی که تو ذهن هیاهو گرت

به سادگی محو و فراموش شده

نگام بکن یه مرد بی هویت

یه سنگ قبر یه نامه ی وصیت

تنهاترین تنهای دل شکسته

یه پیرمردی که عصا به دسته

 

                 افسوس غم است خنده و گریه ی ما

                                    افسوس که تیره گشت آیینه ی ما

                از سوختگان چه سود جز خاکستر

                                هر شعله ی دوزخ غم در سینه ی ما




کلمات کلیدی :